روزگاریست که گریه را بر خنده ترجیح داده ام دیریست که شادیم را در کوچه های بی کسی گم کرده ام مسکن دردهای من تا کنون صبر بوده و ز این پس صبر نیز افاقه نیست خواستم خط بکشم بر تنهایی هایم بر گریه های شبانه ام بر خلوت غم آلودم اما دیدم این گونه دنیای شیشه ایم را خط خطی کرده ام.... مرا می نگرد دخترکی با نگاههای بغض آلود که رویاهایش را در آغوش کشیده مرا می نگرد دخترکی که در نقاشی هایش آدمک هایی را به تصویر نشانده که از دنیایش پر کشیده اند و او در رویایش آن ها را به تبسمی نوازش می کند مرا می نگرد دخترکی که هیچ گاه به عمق خستگیش نگفته است خسته ام مرا می نگرد دخترکی که دوستانش موجوداتی هستند که در ذهنش متولد می شوند و در رویایش جان می گیرند و در واقعیت رنگ می بازند مرا می نگرد دخترکی دلتنگ... دخترک خیره به من و من خیره به او به راستی من چیستم؟ من که خیره بر منم اما خودم را نمی شناسم چرا انقدر گودال تنهایی من عمیق است؟ چرا انقدر دلم نا آرام است؟ مرا چه شده است؟ منی که روزگاری عاشق همه بودم و امروز دور از همه حتی دور از خودم... من کجای تاریکی شب خودم را گم کردم و این گونه تنها شدم... شاید به خاطر این که هیچ کس به عمق عشق من نسبت به خود پی نبرد... شاید چون هیچ وقت نتوانستم دوست خوبی برایتان باشم... شاید به دلیل این که هیچ کس عواطفم را درک نکرد و تمام آدمک ها با بی محبتی خود مرا تحقیر کردند... شاید به همین خاطر شکستم و خرد شدم و حال چون کودکی در رویایم با موجوداتی عروسک مانند که هیچ وقت وجود نداشتند بازی می کنم... از این پس صدایم نزنید تارا که غریب تر از این واه نمی شناسم... می خواهم در چند سال پیش باقی بمانم آن گاه که زندگیم با مزه ی شیرین شادی گره خورده بود... دیگر مرا نخوانید به هیچ نام و نشانی... من دور از شمام... من در سال ها پیش مانده ام... خواستم در همیشه بمانم اما مرا دلیلی نبود...
+
نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 3:31 قبل از ظهر توسط تارا
|

دستان سرد من توانایی نوشتن متنی امیدوار را ندارد
قلب کوچکم دیریست یخ زده است دیریست که نه محبت دیده نه محبت کرده دیریست که تنها شده است تنها سفر می کند در این جاده ی بی انتهای زندگی همه را دوست دارد ولی گاهی از تو هم بیزار می شود در درون ذرات یخ زده ی قلبم آتش هیچ عشقی بر پا نیست در درون چشمانم تمامی برق ها خاموشند و دو مردمک بی روح با نگاهی سرد بر روی تصویر نارفیق ترین دوستانم ایست کرده و جز آنها نمی بیند آتش خاطرات خوش گذشته هم تن سردم را ذره ای نمی سوزاند خر خر نفسهایم از این همه رفت و آمد خسته شده برروی برگه ی سر نوشتم دیریست که نوشته شده است Game over
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط تارا
|

قلم تند نرو وایستا صبر کن گاهی باید از غم نوشت از تنهایی از بی کسی گاهی باید شیشه ی صبرو شکست گاهی باید اشکارو ریخت گاهی باید یه آه کشید گاهی نباید فیلم بازی کرد گاهی باید خودت باشی گاهی باید چشمارو باز کردو دید تو این دنیا کیو داری؟ تو جز خدا هیچکیو نداری این همه دوست که ادعا می کنن دوست دارن حالا که بهشون نیاز داری کجان؟ پس کجان؟ چرا تنهات گذاشتن؟ فقط خدا که دلتو نشکونده فقط خدا تو تنهایی دلم تو تنهایی تارا...
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط تارا
|

به تو می نگرم در آسمان آبی به تو می اندیشم در ذات طبیعت تو را حس می کنم در قلب خویش در ذهن خویش و لحظه های زندگی تو را می جویم در میان آسمان در عمق اقیانوس و در سطح زمین تو را می خواهم برای تو برای من برای همه تو را فریاد می زنم در لب تو را حس می کنم در دل و به تو می نگرم در آسمان آبی...
+
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط تارا
|

وقتی کبوتر تنهایی روی بوم دلت میشینه وقتی بارون چشات کویر تنتو خیس می کنه وقتی که احساس کردی با تمام وجودت از این دنیا و بازیای مسخرش خسته شدی وقتی که غم و غصه تو دلت قد یه دنیا میشه دستاتو به سمت اسمون بگیر نگاهت رو اسمونی کن وبدون اون بالا یکی هست یکی هست که همیشه مراقبته همیشه هواتو داره و تو رو با هیچ چیز تو دنیا عوض نمی کنه آره دستاتو بالا بگیر بگو"الله اکبر" آره عزیزم خدا بزرگه...
+
نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط تارا
|

من از پایان می نویسم و اغاز می کنم من از اغاز می نویسم و شروع می کنم من از نهایت شب می نویسم و سپیده را پیش چشم خویش می بینم من از شروعی دوباره می نویسم و حرکت را اغاز می کنم من از حرکت می نویسم و تلاش می کنم من از تلاش خویش می نویسم و موفق می شوم...
+
نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط تارا
|

خاطره ها.همین بس است تا کوله بار سفرم را ببندم و از این شهر بروم و به دیار خویش باز گردم.مقصد من ان کلبه ی درویشی است که خالی از هر گونه تجملات است.انجایی که رد پایی از شما انسان هانیست اری من در انجا احساس امنیتی را دارم که در شهر شما تجربه نکردم.در انجا ارامشی را حس خواهم کرد که شما از پشت میله های زندان خود با حسرت ان را نظاره می کنید.عشق من تو نیز بدان اگر روزی دل به تو دادم چون در سر خود می پروراندم که تو می توانی با وجودت زوایای زیبای دنیا را به من هدیه دهی اری تو می توانستی اما به شرط این که من وجودت را گدایی نکنم.
حال می توانی به اسودگی مرا از یاد ببری البته می دانم که هیچ وقت در یادت نبودم به خاطر همین می روم.می روم تا دلم بیش از این به درد نیاید بگذار بروم تا هر زمان به یادتان افتدم مزه ی شیرین دوست داشتن را حس کنم حس کنم که شما مرا دوست می داشتید همان گونه که من به شما عشق می ورزیدم اری نمی خواهم من احساس نفرت را نمی خواهم من نمی توانم شما را دوست نداشته باشم پس بگذار بروم تا دوستتان داشته باشم من در شب میلاد خود خواهم رفت به جایی که از ان برامدم کاش هیچ وقت مشتاق به دیدن دنیای شما نبودم کاش پیش خدا می ماندم کاش بد نمی شدم من ان کودک معصومی بودم که تهی از هر گونه گناه زندگی می کرد پس چرا بد شدم؟چه طور میتوانم به اسمان نگاه کنم وقتی دنیایش را درک نمی کنم؟بگذار بروم تا خوب شوم تا حداقل خدا بار دیگری مرا بپذیرد.باید دلت را به خدا بدی اری باید نگاهت را اسمانی کنی به امید ان که این دنیا فقط زیبایی داره به امید این که شب عاشقا همیشه ستاره داره باید دل را به دریا داد به امید این که دریا فقط شا ماهی داره به امید این که این دریا ساحل داره به امید این که دریای طوفانی همیشه فردای ارومی داره نباید واداد بلکه باید ادامه داد.
+
نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط تارا
|

آه امشب سرد است.سرم گیج می رود.دلم سنگین است.انگار غم دنیا در آن جمع شده و سنگینی می کند.باورش سخت است...خدایا چه کنم؟چگونه باور کنم؟دل من غمناک است تن من دردمند چشم من گریان است و دو گونه ام خیس.دایی من...دایی جوان من...چگونه غم سنگین رفتنت را طاقت کنم؟چگونه درک کنم که دیگر نزد ما نمی آیی؟با من حرف نمی زنی؟آه چگونه باور کنم؟مارا ببخش ای بهترین ها...تو آسمانی بودی اما ما اهل زمین و درگیر دنیای سیاهش...ما تو را فراموش کردیم...تو را از یاد بردیم...اما تو هیچ وقت حتی ذره ای از محبتت را از ما دریغ نمی کردی.
تو در اوج ناباوری از پیش ما پر کشیدی و به آسمان ها رفتی.آن قدر اوج گرفتی که به خدا رسیدی.می دانم که دیگر بر نمی گردی آری دنیای تو زیباست.آن جا خوب است مردمان آن جا هم خوبند آن ها هیچ گاه به یکدیگر بدی نمی کنند.آنها همانند تو آسمانی هستند آن ها از اهل و دیار تو هستند.معلوم است با زندگی خوبی که در آن جا داری دیگر پیش ما و دنیای سیاه ما نمی آیی.دیگر به قلب پر گناه ما سر نمی زنی.باشد...باشد که من به نزدت بیایم و تو را در آغوش بکشم...اما در هر گوشه ای از این کهکشان هستی سلامت باشی حتی اگر در خوابم هم به من سر نزنی باز هم دوستت دارم.به آسمان که می نگرم تنها یک ستاره است که در آسمان من می درخشد آری تو تک ستاره ی آسمان منی...خدای مهربانم مراقب دایی باش او تازه از ما جدا شده برای ما نه اما برای مادرش دل تنگی می کند هوایش را داشته باش و به او بگو که دلم برایش تنگ شده.دایی جان حداقل در خوابم سری به من بزن. روا بود که گریبان زهجر پاره کنم دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم
+
نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط تارا
|
